پیش به سوی بالندگی...(1)
به نام خدا..
چند روزیه بد جوری یاد 23 ماه پیش می افتم...
صورت پفی و بینی کوتاه و سرخ و سفیدی صورتت... نرمی دستات.... گریه های بریده بریده و معصومانه و اصرار من برای مکیدن شیره ی وجودم...
یه جور عجیبی بودم... هم خییییییییییلی خوشحال... هم لحظه به لحظه به نگرانی هام اضافه میشد... سردش نباشه؟ گرمش نیست؟؟؟ چرا همش میخوابه؟؟؟؟ پس چرا نمیخوابه جاییش درد میکنه؟؟؟ نکنه شیر نخوره قندش بی افته... زردیش بره بالا من چی کارررررررر کنم خدااا.... شکمش چند بار کار کرده؟؟؟؟ چرا سرخه؟ چرا سفیده... رنگش پریده؟؟؟؟
هر بار که امتناع میکردی از خوردن دنیا دور سرم میچرخید... آخه چرا ... خدایا کمک کن....
چقدرررررررررر نذز و نیاز و دعا و ذکر...
به خاطر شیر نخوردنات تا مرز افسردگی پیش رفتم.... فقط جملات آرامش بخش بعضی از اطرافیان آرومم میکرد...
اما حالا یه زمزمه هایی هست!!!!
آقای دکتر گفتن آمادگی داره که شیرشو قطع کنی...
دوستای هم سن و سالت هم یکی یکی دارن این مرحله رو طی میکنن..
میدونم که باید این اتفاق بی افته... میدونم که باید کمکت کنم تا بزرگ تر بشی بالنده تر بشی...... میدونم بزرگ شدی و دیگه وقتشه... میدونم که خدا کمک میکنه و این نیز میگذره... میدونم که باید خدا رو هزاران بار شاکر باشم به خاطر این نعمت که در وجود من گذاشت...
ولی با دل خودم چه کنم مادرررررررر....
از اولش بنا رو بر این گذاشته بودم که موضوع رو برای خودم خیلی دراماتیک نکتم.... باید منيطقی و قاطع باشم...
دلم برای نفسهات... آغوشت... خنده ها و شیطنتت موقع شیر خوردن... برای چشمای خواب آلویی که هی بسته و بسته تر میشن... و هزاران خاطره ی دیگه که فقط خودم میدونم و تو... که توی فکر و ذهن و سلولهای بدنم ثبت و ضیط شده.... تنگ میشه...
نکنه بغلم نیای...
آغوشتو ازم نگیری مادر...
هزار راه برای ساکت کردن و سرگرم کردنت هست...
اینم میدونم که منو فقط خودت میتونی آروم کنی و بس...
مثل روز اولی که داشتیم تمرین میکردیم تا دیگه صبح ها شیر نخوری... داشتم گریه میکردم... فکر میکردم نمیبینی... و حواست نیست... از تخت پریدی پایین و رفتی وسایل نقاشیتو اوردی ... چند تا کشمش کشیدی و یکی از کشمش های خیالی رو گذاشتی توی دهنم و هی نوازشم کردی و گفتی... مامانی... مامان جون... مامان من... ناااااازی... بوس بوس...
من فدای این همه احساس پسر خوشگلم.
خلاصه اینکه روزای سختی داریم... خدا رو شکر که با مطالعه و راهنمایی دوستان کم کم و تدریجی داریم پیش میریم...
خدا خودش کمک میکنه... مثل همیشه...



پیش به سوی بالندگی...(1)
