بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

پیش به سوی بالندگی...(1)

1392/2/15 0:26
نویسنده : مامان نسرین
301 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خدا..

چند روزیه بد جوری یاد 23 ماه پیش می افتم...

صورت پفی و بینی کوتاه و سرخ و سفیدی صورتت... نرمی دستات.... گریه های بریده بریده و معصومانه و اصرار من برای مکیدن شیره ی وجودم...

یه جور عجیبی بودم... هم خییییییییییلی خوشحال... هم لحظه به لحظه به نگرانی هام اضافه میشد... سردش نباشه؟ گرمش نیست؟؟؟  چرا همش میخوابه؟؟؟؟   پس چرا نمیخوابه جاییش درد میکنه؟؟؟  نکنه شیر نخوره قندش بی افته... زردیش بره بالا من چی کارررررررر کنم خدااا.... شکمش چند بار کار کرده؟؟؟؟ چرا سرخه؟ چرا سفیده... رنگش پریده؟؟؟؟

هر بار که امتناع میکردی از خوردن دنیا دور سرم میچرخید... آخه چرا ... خدایا کمک کن....

چقدرررررررررر نذز و نیاز و دعا و ذکر...

به خاطر شیر نخوردنات  تا مرز افسردگی پیش رفتم.... فقط جملات آرامش بخش بعضی از اطرافیان آرومم میکرد...

اما حالا یه زمزمه هایی هست!!!!

آقای دکتر گفتن آمادگی داره که شیرشو قطع کنی...

دوستای هم سن و سالت هم   یکی یکی دارن این مرحله رو طی میکنن..

میدونم که باید این اتفاق بی افته... میدونم که باید کمکت کنم تا بزرگ تر بشی  بالنده تر بشی...... میدونم بزرگ شدی و دیگه وقتشه... میدونم که خدا کمک میکنه و این نیز میگذره...  میدونم که باید خدا رو هزاران بار شاکر باشم به خاطر این نعمت که در وجود من گذاشت...

ولی با دل خودم چه کنم مادرررررررر....

از اولش بنا رو بر این گذاشته بودم که موضوع رو برای خودم  خیلی دراماتیک نکتم.... باید منيطقی و قاطع باشم...

 دلم برای نفسهات... آغوشت... خنده ها و شیطنتت موقع شیر خوردن... برای چشمای خواب آلویی که هی بسته و بسته تر میشن...  و هزاران خاطره ی دیگه که فقط خودم میدونم و تو... که توی فکر و ذهن و سلولهای بدنم ثبت و ضیط شده....  تنگ  میشه...

نکنه بغلم نیای...

آغوشتو ازم نگیری مادر...

هزار راه برای ساکت کردن و سرگرم کردنت هست...

 اینم میدونم که منو فقط خودت میتونی آروم کنی و بس...

 مثل روز اولی که داشتیم تمرین میکردیم تا دیگه صبح ها شیر نخوری... داشتم گریه میکردم... فکر میکردم نمیبینی... و حواست نیست... از تخت پریدی پایین و رفتی وسایل نقاشیتو اوردی ... چند تا کشمش کشیدی و یکی از کشمش های خیالی رو گذاشتی توی دهنم و هی نوازشم کردی و گفتی... مامانی... مامان جون... مامان من... ناااااازی... بوس بوس...

من فدای این همه احساس پسر خوشگلم.

خلاصه اینکه روزای سختی داریم... خدا رو شکر که با مطالعه و راهنمایی دوستان کم کم و تدریجی داریم پیش میریم...

خدا خودش کمک میکنه... مثل همیشه...

f

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (6)

خاطره مامان بردیا
6 اردیبهشت 92 20:16
عزیزم خصوصی
سهیلا مینایی غریبه اشنا
8 اردیبهشت 92 10:11
سلام سال نو مبارک من باز اومدم دلم به بردیا جون تنگیده بود همگی خوب هستین


سلام سهیلا جون... خوبیم شکر خدا
بردیا
10 اردیبهشت 92 15:16
سلام بردیا جون خوبی منم بردیا شیرازی دوست داری باهم دوست بشیم چقدر ماهی من شما را در لیست دوستانم می گذارم
دزیره
10 اردیبهشت 92 18:37
سلام نسرین جون.
عزیزم من وبلاگت رو می اومدم و می دیدم حدف شده خیلی ناراحت شدم که دیگه بردیا رو نمی بینم. اما امروز دوباره سرچت کردم و پیدات کردم.
گلم چقدر بردیا لاغر شده . یاد اون دستای تپلیش که دوست داشتم گاز گازی کنم بخیر.


منم وبلاگتون یادمه... لینکتون میکنم... منم دلم برای دستای توپولوش تنگ شده...
♥ مامي ملودي جون ♥
11 اردیبهشت 92 10:42
الهي . اين روزها هم ميگذره


میگذره... اما سخت
فرناز مامان ایلیا
16 اردیبهشت 92 3:55
الی قربونت که کشمش واسه مامانت کشیدی...مهربونم...
خیلی مرد شدی.خیلی خوشگل شدی.
دلم برات تنگ شده بود.بوووس


ممنونم دل ما هم براتون تنگیده بود... ایلیا رو ببوس